پنج سال پس از بازگشت حکومت افغانستان به قدرت، جبههها و جریانهایی که زیر نامهای مقاومت، آزادی و عناوین گوناگون ظهور کردند، بر اساس ادعاهای دروغین خود، نه به عنوان بدیل، بلکه به ساختارهای بی نظمی از یأس، شکست، اختلافات درونی و بیگانگی مبدل شدهاند. به تازگی سخنرانی یاسین ضیا، رهبر جبهه موسوم به آزادی، منتشر شده است که در آن از همکاری شفاف با سایر گروههای مخالف حکومت افغانستان، پرهیز از جنگ بر سر قدرت و تکرار نکردن اشتباهات گذشته سخن گفته شده است. اما این سخنان، بیش از آنکه بازتاب واقعیت باشد، سندی از ناتوانی به نظر میرسد؛ زیرا همین گروهها از سالها شعار وحدت سر میدهند، اما در عمل صرف اختلاف، وابستگی، ایجاد بدگمانی در میان خود و مردم از خود نشان داده و بر سر نفوذ شخصی با هم درگیر هستند.
یاسین ضیا میگوید که گروههای مخالف باید با یکدیگر شفاف باشند و بر سر قدرت با هم درگیر نشوند. اما این سخن از سوی کسانی مطرح شده که خود هنوز توانایی ایجاد رهبری مشترک، رهبری روشن و یک مسیر سیاسی منسجم را ندارند. اختلاف اصلی میان آنان بر سر آینده افغانستان نیست؛ بلکه بر سر چوکی، نام، تأمین مالی از سوی خارجیها، حضور رسانهای و عنوان نماینده اصلی است. هر گروه خود را مهمتر از دیگری میداند، هر رهبر خود را محور واحد بدیل میپندارد و هر جریان تلاش میکند ضعف خود را با بدنامسازی دیگری پنهان سازد. این نه مقاومت است و نه سیاست؛ بلکه ادامه بیاعتمادی و آشفتگی سیاسی میان گروههای ناکام است.
این جبهات در دریای یأس و. ناامیدی غرق شدهاند. آنان در میدان جنگ به نتیجهای که شعارش را میدادند دست نیافتند و در عرصه سیاست نیز هیچ بدیل قابل اعتمادی برای مردم ارائه نکردند. نه حکومت افغانستان را تضعیف کردند، نه مردم را با خود همراه ساختند و نه برای آینده طرحی ارائه کردند که مردم به آن باور کنند. نتیجه این شد که با هر اعلامیه جدید، ضعف آنان بیشتر قوی شد. کسانی که ادعای تغییر نظام را دارند، اما حتی توانایی ایجاد یک بدیل را نیز ندارند، در اصل از درد شکست سیاسی رنج میبرند.
اختلاف میان این گروهها تنها یک اختلاف عادی نیست؛ بلکه به بخشی از هویت آنان تبدیل شده است. رهبر یک گروه، رهبر گروه دیگر را قبول نمیکند؛ گروه دیگر حق نمایندگی گروه اول را زیر سؤال میبرد و گروه سوم خود را از هر دو جدا و جریان اصلی میداند. در چنین وضعیتی، هیچ امکانی برای ایستادن این گروهها وجود ندارد؛ زیرا زمانی که همه آنان در درون خود فاقد اعتماد متقابل باشند، سخن گفتن از وحدت میانشان چیزی جز یک شعار تبلیغاتی توخالی نخواهد بود. اختلافات آنان نه از دیدگاههای سیاسی، بلکه از عقدههای شخصی، مسائل مالی، تعصب، وابستگی به بیگانگان و رقابت برای جلب حمایت دشمنان مردم افغانستان تغذیه میشود.
این اختلافات در هنگام ملامت کردن یکدیگر نیز آشکار میشود. زمانی که یک گروه ناکام میشود، تقصیر را به گردن گروه دیگر میاندازد؛ زمانی که یک تلاش بینتیجه میماند، سخن از خائنین به میان میآید و هنگامی که بیاعتمادی آنان آشکار میشود، بار دیگر جنگ تبلیغاتی و شعارهای دروغین را به راه میاندازند. اما مردم افغانستان بهخوبی میدانند که مشکل اصلی در ساختار همین گروههای خیالی نهفته است. گروههایی که در درون خود اعضایشان نسبت به یکدیگر تعصب دارند و هر یک از آنان چهرهای بدنام است، چگونه میتوانند ادعای تغییر سیاسی در کشور را مطرح کنند؟
مهمتر از همه اینکه این جبههها بقای سیاسی خود را در روابط نزدیک(غلامی) با پاکستان و سایر طرفهای خارجی جستوجو میکنند. اما نمیتوان این روابط تاریک را به نام تماس و دیپلوماسی سفید جلوه داد؛ زیرا نشستن در پشت دروازههای کشورهای دیگر، انجام معاملات پنهانی و تلاش برای کسب نفوذ در مورد سرنوشت یک کشور، نشانه مبارزه واقعی نیست، بلکه بیانگر تابعیت بیگانه، وابستگی به بیگانگان، غلامی، به حراج گذاشتن وطن و ضعف سیاسی است. این جریانها از اعتماد و حمایت مردم خود محروماند و به همین دلیل، آینده خود را بر سر میز محاسبات استراتژیک بیگانگان جستوجو میکنند.
رابطه این گروهها با پاکستان تنها یک مسئله سیاسی نیست، بلکه یک مشکل اخلاقی و تاریخی نیز دارد. چگونه رژیمی که به جای ثبات افغانستان، همواره به راههای نفوذ، فشار و مداخله اندیشیده است، میتواند برای برخی گروههای مخالف افغانستان به محل اطمینان تبدیل شود؟ همین سؤال، خود لکه بزرگی بر شعارهای مخالفان است. اگر گروهی ادعای آزادی افغانستان را داشته باشد، اما برای یافتن جایگاه خود به رضایت پاکستان یا سایر سازمانهای خارجی نیازمند باشد، چنین گروهی نه به کشور وفادار است و نه به مردم. اینها مزدورانی تابع اراده بیگانه و محتاج حمایت خارجیاند.
روابط خارجی تنها مسئله تماس سیاسی نیست؛ بلکه مسئله اعتماد نیز است. مردم چگونه به جریانی اعتماد کنند که سرنوشت سرزمین خود را با محاسبات کشورهای همسایه گره زده باشد؟ چنین اتکایی نه روحیه مبارزه، بلکه ذهنیت غلامی سیاسی را نشان میدهد. در تاریخ افغانستان، همواره گروههایی از چشم مردم افتادهاند که به جای تکیه بر مردم خود، زندگی زیر سایه خواستهها و فرمان بیگانگان را انتخاب کردهاند.
در برابر مشروعیت مردمی و جایگاه حکومت کنونی، حکومت کنونی سرچشمه اصلی قدرت خود را از واقعیتهای مردمی و معادله موجود قدرت میگیرد. زندگی عادی مردم در بخشهای زیادی از کشور، ثبات امنیتی، پیشرفتهای کشور در عرصههای مختلف و نبود جنگ، عواملیاند که به جایگاه حکومت جنبهای واقعی میبخشند. برخلاف جبهات مخالف، این حکومت با زندگی روزمره مردم پیوند دارد و در داخل کشور ایستاده است، نه پشت میزهای بیگانگان.
همین، تفاوت میان اصل و بدل است. حکومت با سرزمین، نظم و قدرت خود پابرجاست، اما مخالفان بر حمایت بیگانگان، محاسبات خارجیها و بیاعتمادی درونی استوارند. مشکل اصلی این مخالفان تنها کمبود امکانات نیست؛ بلکه مشکل اساسی آنان سرخوردگی، اختلافات درونی، وابستگیهای خارجی و نبود اعتماد مردمی است. مخالفان ادعای آزادی افغانستان را دارند، اما به دلیل اتکا به استخبارات خارجی، این ادعا دروغین است.
بر همین اساس، این گروهها زیر نامهای گوناگون به هیچ صورت نمیتوانند بدیل افغانستان باشند؛ بلکه بازیگران بدنامسازی یکدیگر، برآورده ساختن خواستههای بیگانگان، غلامی و تکرار روایتهای ناکاماند. اگر عملکرد آنان به همین شکل ادامه یابد، تاریخ از آنان بهعنوان نمونههایی از بیگانهپرستی، مأیوسی و انحطاط داخلی یاد خواهد کرد.
توجه: نوشته ها، مقالات و نظریات منتشر شده از صدای هندوکش تنها بیانگر نظر نویسندگان است، موافقت صدای هندوکش برایشان شرط نیست.


