مخالفان سیاسی مقیم خارج، خصوصأ شورای موسوم به مقاومت، سایر جریان‌ها و گروه‌های مخالف، بارها خواستار گفت‌وگوهای مشروط با حکومت افغانستان شده و ادعا کرده‌اند که اختلاف اساسی میان دو طرف، بر سر نوعیت نظام سیاسی آینده است. هرچند برای برخی، ساختار نظام و شیوه توزیع قدرت، در ظاهر یک بحث اساسی به نظر می‌رسد؛ اما هنگامی که عملکرد گذشته این جریان‌ها، اختلافات عمیق درونی آنان و تحرکات جاری‌شان با دقت مورد بررسی قرار گیرد، آشکار می‌شود که میان شعارهای مطرح‌شده و واقعیت‌های عینی موجود، تناقضی آشکار و عمیق وجود دارد. بررسی دقیق این تضاد نشان می‌دهد که محور اصلی قضیه، نه نوعیت نظام، بلکه جنگ بر سر سرنوشت سیاسی و نفوذ است.

اولین و بزرگ‌ترین مانع منطقی در ادعای این گروه‌ها، نبود اتفاق‌نظر و دیدگاه واحد در میان خودشان است. در نزدیک به پنج سال گذشته، جریان‌های مخالف حکومت افغانستان هرگز نتوانسته‌اند نشستی فراگیر و مشترک، با حضور تمامی جریان‌ها، برگزار کنند که دست‌کم از دید خودشان نیز قابل اعتماد باشد. هنگامی که چنین گروه‌های نیابتی حتی در روابط میان خود، ظرفیت همکاری مشترک را ندارند و نمی‌توانند پیرامون یک آجندای واحد با همفکران خود گردهم آیند، ادعای مدیریت و رهبری یک نظام سیاسی باثبات برای سراسر کشور، از نگاه منطقی، بی‌اساس و پرسش‌برانگیز خواهد بود.

خلای اساسی دیگر این است که مخالفان، در تمام این مدت، هیچ‌گونه طرح جامع، روشن و مشخصی را به‌ عنوان بدیل نظام کنونی ارائه نکرده‌اند. آنان از نوعیت نظام و سیاست سخن می‌گویند، در حالی که نه در میان خود چیزی تازه‌ای ارائه کرده‌اند و نه هم چارچوب‌های روشن و عملی را برای وضعیت احتمالی آینده ترسیم نموده‌اند. نبود یک طرح عملی و مورد توافق، به‌ روشنی ثابت می‌کند که بحث‌های آنان درباره نظام، تنها به مفاهیم کلی و شعارگونه، مانند دموکراسی یا فدرالیزم، محدود مانده است تا از این طریق، نداشتن برنامه و تهی‌دستی سیاسی خود را پنهان سازند.

از سوی دیگر، افزایش کم‌سابقه احزاب، شوراها و جبهه‌های تازه در خارج از کشور، نشان می‌دهد که در میان مخالفان، بیش از آن‌که هدف و مسیر مشترک وجود داشته باشد، منافع شخصی بیشتر است. این پراکندگی، به‌جای آن‌که نماینده یک آرمان بزرگ باشد، چنین تصویری را ارائه می‌کند که هر جنگ‌سالار و هر گروه کوچک می‌کوشد خود را به‌گونه‌ای مستقل مطرح سازد تا بتواند از کشورهای خارجی و منابع استخباراتی، پروژه‌های تازه مالی و سیاسی به دست آورد. همین چشم‌داشت و اتکا به پروژه‌های خارجی، به بهای منافع ملی، سبب شده است که نه در داخل کشور از اعتبار مردمی برخوردار باشند و نه جامعه جهانی آنان را به‌ عنوان یک نیروی بدیل جدی و قابل اعتماد ببیند.

از همین‌رو، با اطمینان می‌توان گفت که نقطه اصلی اختلاف میان حکومت افغانستان و مخالفان آن، نه شکل نظام، بلکه دستیابی به سهم بیشتر از قدرت و حفظ بقای سیاسی شخصی است. همان جنگ‌سالارانی که امروز از ساختار حکومت کنونی انتقاد می‌کنند، در بیست سال گذشته خود در بلندترین مقام‌های قدرت حضور داشتند؛ اما در ایجاد یک نظام عدالت‌محور و واقعاً مردمی ناکام ماندند. برای آنان، نوعیت نظام تنها وسیله‌ای برای اعمال فشار سیاسی و انجام معامله است تا به وسیله آن، زمینه بازگشت امتیازات گذشته خود را در ساختار جدید قدرت فراهم سازند.

چنین مواضعی گروه‌های مخالف حکومت افغانستان، تا زمانی که آنان در عمل از پیگیری منافع شخصی و جزیره‌ای دست نکشند، در ترازوی تاریخ هیچ وزن و اعتباری نخواهد یافت. بحث درباره نوعیت نظام سیاسی آینده افغانستان زمانی می‌تواند منطقی و مشروع باشد که مدعیان آن، اولأ در عمل، وحدت صادقانه، یک طرح واحد و رهایی از پروژه‌های خارجی را به اثبات برسانند. تا زمانی که این تغییر اساسی به وجود نیاید، چنین ادعاهایی تنها به نشست‌های خصوصی در تالارهای خارجی و اعلامیه‌های مطبوعاتی منحصر خواهد ماند و هیچ‌گونه تأثیر مثبتی بر وضعیت عینی کشور نخواهد گذاشت.

توجه: نوشته ها، مقالات و نظریات منتشر شده از صدای هندوکش تنها بیانگر نظر نویسندگان است، موافقت صدای هندوکش برایشان شرط نیست.

Share.
Leave A Reply

Exit mobile version